تبليغاتX
بیسکوئیت سبز

بیسکوئیت سبز

 

«درباره‌ی الی» را ندیده بودم که دیدم بالاخره. هم خوش‌ام آمد، هم خوش‌ام نیامد. مدام به خودم تلنگر می‌زدم که «نه! کارگردان می‌خواسته اینجا یه چیزی بگه. آره! حتما یه منظوری داره. الکی نیست وجود این سکانس تو فیلم.» ( هر چند دلیل وجودِ یکی ـ دو سکانس را نفهمیدم! ) این از دلیل خوش‌نیامد ام. کارگردانی و فیلم‌برداری و تدوین و بازیِ خوب بازیگرها ( بازم شد کارِ یونسکو که! ) و طرح ساده‌ی فیلم و بسطِ ساده‌ترِ آن و تعلیق‌های فراوان و حس اضطراب دائمی‌ای که گریبانِ بیننده را می‌گیرد و........ این هم از دلیل خوش‌آمد ام. اکنون یک ساعتی از تماشای فیلم می‌گذرد، چند نقد را خوانده‌ام اما، متاسفانه، نکاتِ بسیاری ناگفته مانده. ( این که چیزِ جدیدی نیست! ـ سبکِ نوشتن‌ام چه قدر فرولاین الزه‌ای‌ست! ـ ) خواننده‌ی اینجا را ارجاع می‌دهم به داستانِ شیخ شبلی در «مثنوی معنوی». ( البته امید ندارم کسی از دریچه‌ی نگاهِ من به وجهِ شباهتِ فیلم با داستان بنگرد. )

می‌دانم اگر بخواهم درباره‌ی فیلم بنویسم، کمِ‌کم، یک هفته‌ای درگیر خواهم بود؛ یک هفته‌ی پرادبارِ مشقت‌بار با چشم‌های خواب ندیده‌یِ ورقلمبیده. ( از همین الان ویرـاش افتاده به جان‌ام، به خیر بگذارند! کی!؟ )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:53  توسط swann  | 

شبگردی

 

زده بود به سرم. حوصله‌ی هیچی رو نداشتم. از وقت خوابم گذشته بود، ولی حس خوابیدنم نداشتم. ساعت حدوداً 0130 نیمه‌شب بود. عاشق شبگردی تو خیابونای مزخرف شهرم. شبا یه جور دیگه می‌شن. جعبه‌ی سیگارم رو میز بود. داشت می‌گفت : «اوووووو...بیا منو بِکش.»

دیگه معطل نکردم. فکر خوبی به سرم زد. بلند شدم رفتم تو اتاق خواب پدر. ( وای....چه باکلاسه! ) خیلی آروم دستمو کردم تو جیب شلوارش. تاریک بود، جایی دیده نمی‌شد، لامذهب عمق جیباش تا زانوهاشه. زرشک! باید همینجا باشه دیگه. آها پیداش کردم. تو اون تاریکی محض تا دستم سوئیچ ماشین باباهه رو لمس کرد، حس پیروزی غریبی بهم دست داد. کلی عشق کردم. چند لحظه بعد بیرون خونه بودم. داشتم با قفل فرمون لعنتی ور می‌رفتم. گیر کرده بود، بازم نمی‌شد. پرایدم ماشین خوبی‌یه‌ها! با اولین استارت روشن شد. این یعنی آغاز شبگردی من.

هیچ‌کس تو خیابونا نبود. گربه‌هام نبودن. مرد تنهای شب، سوار بر اسب آهنینش، یکه‌تازی می‌کرد. واقعا در مورد خودم همچین تصوری داشتم. سیگار بود که چپ و راست روشن می‌کردم. دهنم خشک شده بود. نصف این پایتخت لعنتی رو گشتم واسه یه ساندیس! فایده نداشت. از اونجا که تو این شهر از 12 شب به بعد ، مردم حق نوشابه خوردن ندارن، همه‌جا تعطیل بود. خشکی گلوم از یه طرف، تلخی دهنم از طرف دیگه، داشت حسابی کلافم می‌کرد.

تو همین حال و هوا، دیدم که طرفای راه آهنم. میدون‌ُ که دور زدم، دیدم یه بنده خدا واستاده منتظر تاکسی. هیچ شانسی نداشت. خودشم می‌دونست! معلوم بود با دیدن من کلی ذوق کرده. منم نامردی نکردم و واستادم. ( اووووووووووووف چه بامرام! ) سوار شد. بگی‌نگی جوون بود؛ شاید سی و چهار ـ پنج سال بیشتر نداشت. ولی رفتارش به چهره‌ی شکسته‌اش نمی‌خورد. بنظر خیلی باانرژی می‌یومد.

می‌خواست بره اسلامشهر. منم که قصدم شبگردی بود، گفتم بشین می‌برمت. کلی ذوق کرده بود. اونموقع‌یه شب، تازه اگه ماشین گیرش می‌یومد، باز از راه‌آهن باید با چهار کورس ماشین می‌رفت تا اسلامشهر. حالا راحت لم داده بود تا مستقیم ببرمش تا مقصد.

یه سی دی جدید گرفته بودم. گلچین بود، ولی از بین تموم آهنگاش، فقط یکیشو گوش می‌دادم. یه آهنگ ترکیه‌ای بود که خوانندشم نمی‌شناختم. تا حالا صداشو نشنیده بودم، از ترکی‌ استانبولی هم چیزی بارم نمی‌شه. ولی از اونجا که خوانندش خیلی بااحساس می‌خوند، خوشم می‌یومد. از قضا، اونموقع من این آهنگو گذاشتم. تا شروع شد، دیدم این داداشمون چنان سری تکون می‌ده، چنان تو حس شاعرانه رفته که هرکی نمی‌دونست، می‌گفت اصلا خود این بنده خدا خوانندشه!

شروع کرد به حرف زدن : «آهنگای ترکیه‌ای خیلی زیبا و دلنشینه»

ـ بله همینطوره.

ـ من مدت زیادی ترکیه بودم. تقریبا بیشتر عمرمو اونجا زندگی کردم.

ـ به به....چه قدر خوب!....

و از این جور حرفا. پیش خودم گفتم : عجب آدم دنیادیده‌ای‌یه. تو همین حال و احوال آهنگ تموم شد ولی زدم دوباره بخونه. خیلی دلم می‌خواست معنی شعرش رو بدونم، این بود که گفتم : «این آهنگ چی می‌گه؟ معنیش چیه؟»

شروع کرد به گوش دادن. منطقیش این بود که بیت به بیت برام معنی کنه. بخودم که اومدم، دیدم نصف آهنگ تموم شده و داداشمون هنوز داره سر تکون می‌ده!

دوباره تکرار کردم : «چی می‌گه؟»

به یه نقطه‌ی نامعلوم خیره شد و گفت : «در مورد عشق و عاشقیه!!!»

کپ کردم! اینو که خر مرتضی علی هم می‌دونست!!!!

ـ دیگه چی می‌گه؟

ـ خیلی آهنگ قشنگیه. سی‌دی شو از کجا گرفتی؟

ـ بهم دادن. دیگه تو شعرش چی می‌گه؟

ـ در مورد عشق و عاشقیه دیگه.

ـ عجب! ممنون!

اعصابمو خورد کرد مرتیکه‌ی چاخان. رسیدیم پاسگاه. هنوز خیلی بود تا اسلامشهر. گفتم : «داداش نظرم برگشت، وقت نمی‌کنم ببرمت تا اسلامشهر، به سلامت.»

ـ زودتر می‌گفتی آقا.

ـ ببخشید یدفعه یادم اومد که فردا باید برم بورکینافاسو...

پیاده شد. وقتی خواستم حرکت کنم، صداش که داشت فحش می‌داد می‌یومد.

 

 

0130 : زمان به صورت نظامی نوشته شده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:7  توسط رضا  | 

اندر باب آرزو

 

یادمه چهارـ پنج سالم که بود، بزرگترین آرزوم این بود : چشمامو ببندم و باز کنم و ۱۰ سالی بگذره و یه دفعه ببینم ۱۵ سالم شده. مسخره‌ست اما واقعا چرا باید یه بچه‌ی پنج ساله منتظر بزرگ شدن باشه؟ یه دنیا آرزو می‌تونه داشته باشه جز این. ولی چرا اینو انتخاب کرد.....

هر وقت با هم سن و سالام جمع می‌شدیم کنار هم، ( یه جور گفتم انگار NGO داشتیم! ) میون اون حال و هوای شاد و مفرح که بچه‌های کوچولو با هم دارن، اون دویدنای بی‌هدف، اون خنده‌های بی‌معنی، کمترین خنده‌ها سهم من بود و کوتاه‌ترین دویدن‌ها.

کسی خندیدن و دویدن رو تقسیم نکرده بود. خودم اینطور می‌خواستم. برام اونطور که باید جذابیت نداشت. بیشتر حواسم به برادر بزرگترم، مادرم، و خلاصه تمام آدم بزرگا بود. دنیای اونا به نظر شیرین می‌یومد. با هم جدی حرف می‌زدن، صداهاشون ترسناک بود، هر کاری می‌خواستن می‌کردن، هر جا می‌خواستن می‌رفتن، کسی بهشون ایراد نمی‌گرفت، چپ‌چپ نگاهشون نمی‌کرد، تازه کسی‌یم تهدیدشون نمی‌کرد که گوششونو می‌بره!

خیلی دلم می‌خواست آزاد باشم. صبح برم بیرون و شب برگردم. اینجوری خیلی خوب بود. ( البته اگه می‌شد ) پول داشته باشم نوشابه بخورم. چهل ـ پنجاه تا لواشک بخرم با مُشَماش قورت بدم! چپ و راست پفک بخورم، برم مغازه‌ی آقا یوسف تفنگ ترقه‌ای بخرم، سر ظهر که می‌شه دهن ملتو سرویس کنم...آخ‌آخ توپ چهل تیکه جا موند....

گذشت...تمومه اینا گذشت. چشمامو باز کردم و دیدم به آرزوم رسیدم. تازه! یخورده‌ خدا بیشتر بهم حال  داده، بجای ۱۰ سال ۱۷ سال گذشته. ( ندا اومد : ای انسان! ۷ سال اشانتیون نازل فرمودیم. پس ذکر ما گوی و برو خوش باش ) ولی هیچ خبری نبود، نه... اصلا حال نداد.

نمی‌دونم یه دفه چی شد. گند بزنن به این شانس. اه..... اون موقع که آدم بزرگا بودن خیلی باحال بود. همه‌شون عشق و حال می‌کردن. حالا که ما بزرگ شدیم، همش بدبختی‌یه که.... باید بری سربازی. ( رفتم دهنمم سرویس شد ) باید زن بگیری. ( اومدم بگیرم بازم دهنم سرویس شد ) باید مثل خر کار کنی. ( فکرش دهنمو سرویس کرد ) تازه باید مثل الاغم واسم دیگران خرج کنی. ( این یکی میگاد )

سریع رفتم سراغ خداوند یکتا،( پاچه‌خواری می‌کنم چون هنوز کارش دارم ) گفتم دم شما گرم، ما رو برگردون همون دوران تخمی‌تخیلی خودمون. پیغام اومد : the connection has been lost

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:59  توسط رضا  |