زده بود به سرم. حوصلهی هیچی رو نداشتم. از وقت خوابم گذشته بود، ولی حس خوابیدنم نداشتم. ساعت حدوداً 0130 نیمهشب بود. عاشق شبگردی تو خیابونای مزخرف شهرم. شبا یه جور دیگه میشن. جعبهی سیگارم رو میز بود. داشت میگفت : «اوووووو...بیا منو بِکش.»
دیگه معطل نکردم. فکر خوبی به سرم زد. بلند شدم رفتم تو اتاق خواب پدر. ( وای....چه باکلاسه! ) خیلی آروم دستمو کردم تو جیب شلوارش. تاریک بود، جایی دیده نمیشد، لامذهب عمق جیباش تا زانوهاشه. زرشک! باید همینجا باشه دیگه. آها پیداش کردم. تو اون تاریکی محض تا دستم سوئیچ ماشین باباهه رو لمس کرد، حس پیروزی غریبی بهم دست داد. کلی عشق کردم. چند لحظه بعد بیرون خونه بودم. داشتم با قفل فرمون لعنتی ور میرفتم. گیر کرده بود، بازم نمیشد. پرایدم ماشین خوبییهها! با اولین استارت روشن شد. این یعنی آغاز شبگردی من.
هیچکس تو خیابونا نبود. گربههام نبودن. مرد تنهای شب، سوار بر اسب آهنینش، یکهتازی میکرد. واقعا در مورد خودم همچین تصوری داشتم. سیگار بود که چپ و راست روشن میکردم. دهنم خشک شده بود. نصف این پایتخت لعنتی رو گشتم واسه یه ساندیس! فایده نداشت. از اونجا که تو این شهر از 12 شب به بعد ، مردم حق نوشابه خوردن ندارن، همهجا تعطیل بود. خشکی گلوم از یه طرف، تلخی دهنم از طرف دیگه، داشت حسابی کلافم میکرد.
تو همین حال و هوا، دیدم که طرفای راه آهنم. میدونُ که دور زدم، دیدم یه بنده خدا واستاده منتظر تاکسی. هیچ شانسی نداشت. خودشم میدونست! معلوم بود با دیدن من کلی ذوق کرده. منم نامردی نکردم و واستادم. ( اووووووووووووف چه بامرام! ) سوار شد. بگینگی جوون بود؛ شاید سی و چهار ـ پنج سال بیشتر نداشت. ولی رفتارش به چهرهی شکستهاش نمیخورد. بنظر خیلی باانرژی مییومد.
میخواست بره اسلامشهر. منم که قصدم شبگردی بود، گفتم بشین میبرمت. کلی ذوق کرده بود. اونموقعیه شب، تازه اگه ماشین گیرش مییومد، باز از راهآهن باید با چهار کورس ماشین میرفت تا اسلامشهر. حالا راحت لم داده بود تا مستقیم ببرمش تا مقصد.
یه سی دی جدید گرفته بودم. گلچین بود، ولی از بین تموم آهنگاش، فقط یکیشو گوش میدادم. یه آهنگ ترکیهای بود که خوانندشم نمیشناختم. تا حالا صداشو نشنیده بودم، از ترکی استانبولی هم چیزی بارم نمیشه. ولی از اونجا که خوانندش خیلی بااحساس میخوند، خوشم مییومد. از قضا، اونموقع من این آهنگو گذاشتم. تا شروع شد، دیدم این داداشمون چنان سری تکون میده، چنان تو حس شاعرانه رفته که هرکی نمیدونست، میگفت اصلا خود این بنده خدا خوانندشه!
شروع کرد به حرف زدن : «آهنگای ترکیهای خیلی زیبا و دلنشینه»
ـ بله همینطوره.
ـ من مدت زیادی ترکیه بودم. تقریبا بیشتر عمرمو اونجا زندگی کردم.
ـ به به....چه قدر خوب!....
و از این جور حرفا. پیش خودم گفتم : عجب آدم دنیادیدهاییه. تو همین حال و احوال آهنگ تموم شد ولی زدم دوباره بخونه. خیلی دلم میخواست معنی شعرش رو بدونم، این بود که گفتم : «این آهنگ چی میگه؟ معنیش چیه؟»
شروع کرد به گوش دادن. منطقیش این بود که بیت به بیت برام معنی کنه. بخودم که اومدم، دیدم نصف آهنگ تموم شده و داداشمون هنوز داره سر تکون میده!
دوباره تکرار کردم : «چی میگه؟»
به یه نقطهی نامعلوم خیره شد و گفت : «در مورد عشق و عاشقیه!!!»
کپ کردم! اینو که خر مرتضی علی هم میدونست!!!!
ـ دیگه چی میگه؟
ـ خیلی آهنگ قشنگیه. سیدی شو از کجا گرفتی؟
ـ بهم دادن. دیگه تو شعرش چی میگه؟
ـ در مورد عشق و عاشقیه دیگه.
ـ عجب! ممنون!
اعصابمو خورد کرد مرتیکهی چاخان. رسیدیم پاسگاه. هنوز خیلی بود تا اسلامشهر. گفتم : «داداش نظرم برگشت، وقت نمیکنم ببرمت تا اسلامشهر، به سلامت.»
ـ زودتر میگفتی آقا.
ـ ببخشید یدفعه یادم اومد که فردا باید برم بورکینافاسو...
پیاده شد. وقتی خواستم حرکت کنم، صداش که داشت فحش میداد مییومد.
0130 : زمان به صورت نظامی نوشته شده است.