
در مورد ِ این فیلم که در گذشتهای نزدیک دیدمش و پنجشنبه دربارهاش با دوستی گپ زدیم فقط و فقط دوست دارم این تکه از شعر ِ « در آستانه » را بنویسم و بس.
انسان زاده شدن تجسد ِ وظیفه بود :
توان ِ دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندهگین و شادمان شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتان در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِبه دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِ عریان.
حتمن بخوانید :
تانگوی تنهایی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:25  توسط swann
|
یکی سیفونو بکشه.
راستی................
لطفن.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:7  توسط swann
|
« ما با خاطراتمان زندهایم. خاطرات، همهی زندگی ما را تشکیل میدهند. هر لحظه، خود تنها یک خاطره است که به سرعت تبدیل به گذشته میشود، در عین ِ حال همان لحظه، خود بر دوش ِ میلیونها لحظهی دیگر ایستاده است و خاطرهی این لحظهها همهی زندگی ما را پر میکندـ خاطرههایی که دیگر گاهی منبعشان هم از یاد رفته ـ فرقی نمیکند که مال ِ خود ِ ما باشد یا دیگری »
از کافهی رنسانس ِ ساسان ِ قهرمان
تصور کن، فقط تصور کن ( این که نباید زیاد دشوار باشد ) در روزی که برایت هیچ اهمیتی ندارد، از سوی کسی که به هیچوجه از او انتظاری نداری هدیهای دریافت میکنی. در نخستین لحظه از بهانهی [ از نظر ِ خودت واهی ] او تعجب میکنی اما این تعجب در سایهی خوشحالییت رنگ میبازد و دستانت ذوقزده با چسبهایی که به جای خود چسبیدهاند و هیچ خیال ِ جم خوردن ندارند نبرد میکنند تا آنها را وارهانند. انتظار ِ تو به دستانت نیز منتقل گشته و بیصبرانه منتظری ببینی که چه چیزی آن « زیرمیرها » ست.
آنکه هدیه را به تو داده لبخندی بر لب دارد و مشتاقانه منتظر ِ ذوقزدگی دو چندان ِ توست؛ اما افسوس. افسوس که پس ازدریدن ِ کاغذ ِ کادو ( به صورت ِ وحشیانه ) با ادکلن ِ بدبویی مواجه میشوی که بوی آن تو را به یاد ِ کِرِمهایی میاندازد که مردان پس از اصلاح ِ صورتشان آنها را به صورت ِ خود میزنند.
در درونت آن ذوقزدگی ِ اولیه چنان میپژمرد که برای لحظهی کوتاهی با خود فکر میکنی : « عجب بدسلیقس با این خرید کردنش. خاک بر سر. ادکلن از این بدبوتر نبود که واسم بخره؟ عمرن اگه برم خرید چنین آشغالی رو واسه خودم بخرم » ( باور کنید اینها را با خودم نگفتمها ) اما افسار ِ این سرخوردگی را به دست میگیری و لبخند بر لب، ادکلن را درمیآوری و آن مایع ِ بوگندوی درونش را به خود میزنی و میگویی : « مرسی. مرسی. خیلی خوبه. ازلطفت ممنونم »
پس از گفتن ِ این جملهی بدبو به سوی او میروی و در آغوش میگیریاش و بوسه بارانش میکنی و با شنیدن جملهای از دهان ِ او ( چه بوی خوبی میدی ) به سادگی و مهربانیاش لبخند میزنی و تنگتر در بغل میفشاریاش.
چند ساعت بعد
تو در رختخواب دراز کشیدهای و پس از غلت و واغلت زدنهای فراوان فحشی حوالهی خودت میکنی و به سردردت لعنت میفرستی و چشمانت را میبندی تا شاید معجزهای شود و خوابت ببرد.
اما
مگر این بو خواهد گذاشت بخوابی؟
پ.ن. ربط ِ آن تکهی اول به هیچکس ربطی ندارد!!!
پ.ن.2. موریس مترلینگ در یکی از کتابهایش میگوید : " این که دیگران به من میگویند چرا جملههای خودت را نقض میکنی اساسن جملهای بیمعنیست. چرا که جنگهای بسیاری بر سر همین منم منم راه افتاده و اگر کسی شجاعت داشته باشد تا حرف ِ اشتباه ِ خود را پس از مدتی اصلاح کند درصد ِ مشکلات ِ ما بسیار کاهش خواهد یافت. ( البته عینن همان چیزی نبود که موریس خان گفته و آنچه را که یادم مانده بود گفتم )
پ.ن.3. پ.ن قبلی هم ذرهای دقت و تیزبینی میخواهد تا دریابیدش اما باز هم میگویم خودتان را به زحمت نیندازید.
پ.ن.4. این یکی را همینطوری گفتم دور ِ هم باشیم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:31  توسط swann
« گفتهاند که سکوت نیرویی است؛ درست از جنبهی دیگری، سکوت نیروی سهمگینی است در اختیار معشوق. سکوت بر دلشورهی انتظار دامن میزند. هیچ چیز به اندازهی آنچه جدایی میاندازد آدم را به نزدیک شدن به دیگری دامن نمیزند، و چه سّدی گذرناپذیرتر از سکوت؟ نیز گفتهاند که سکوت شکنجهای است، و میتواند زندانیان ِ محکوم به سکوت را به دیوانگی بکشاند. امّا چه شکنجهای بزرگتر از نه سکوت کردن، که سکوت دلدار را دیدن! »
از طرف ِ گرمانت ِ ۱
انسان، سکوت، لذت.
بعضی وقتها، بعضی جاها آدم به طور ِ خودخواسته سکوتی پیشه میکند که بیش از هر کس برای او دردناکتر است؛ در این مواقع انسان در داخل ِ دایرهای که برای خود ترسیم کرده میماند و پا از آن بیرون نمیگذارد.
در چنین مواقعیست که انسان به راستی میاندیشد و چیزی را میپرود که ارزش ِ آن در لذت ِ خستگی پس از کار مشخص میشود. فکرش را بکن؛ پس از چند ماه ( چه بسا چند سال ) که سکوت اختیار کردهای و سعی میکنی خود را بشناسی ( به نتیجهای هم نمیرسی ) روزی برسد که از آن حالت بدر آیی و نگاهی به روزهای گذشته بیاندازی و لبخند ِ تلخی در گوشهی لبانت پدیدار شود.
آن لبخند ِ تلخ تو را به هستهی مرکزی وجود رسانده است. به لذت.
سکوت ِ کتاب و لذت ِ کشف و شهود
گفتهاند و بسیار هم شنیدهایم که کتاب بهترین دوست انسان است. این دوست که همیشه مهر ِ سکوت بر لب دارد با روح و روان ِ ما ارتباط برقرار میکند و این ارتباط هم به واسطهی کلماتیست که در آن گنجانده شدهاند. انسان برای ارتباط برقرار کردن با روحی که به قالب ِ کلمات ریخته شده و در کتابی گنجانده شده باید روح ِ خود را خراش دهد و بفرساید تا به کنه ِ آن پی ببرد و کتاب بیرحمانه سکوت میکند و این تکاپو را مینگرد تا انسان خود راهش را پیدا کند و به درون ِ آن نفوذ کند.
سکوت
سکوت شیرین است اما شیرینیاش به قرابهی زهر میماند.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:0  توسط swann
پ.ن.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:33  توسط swann